تبليغاتX
The stars are nice

برای همیشه منتقل شد...

وبلاگمو عوض کردم

از این به بعد میتونید مطلبامو توی وبلاگ جدیدم بخونید

اگر چه فقط برای یه نفر مینویسم...

w w w . sunface . loxblog . c o m


 

نوشته شده توسط hasti sunface در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


از طرف یه دوست برای مرصاد

 

عذاب وجدان دارم.خودم میدونم و پشیمونم ولی اصلا خودمم نمیدونم چرا.فقط میخوام ازت معذرت خواهی کنم و بگم منو ببخش.

میدونم انقدر خوب هستی که فراموش کنی و منو ببخشی.منو ببخش که نمیتونم دوباره مثل قبل باشم.منو ببخش که دیگه جوابتو نمیدم.میدونم تا حالا چند بار خواستی جواب سوالتو ازم بگیری ولی من چیزی ندارم بگم جز شرمندگی.اگه یه روزی به این دفتر چه سر زدی و اینو خوندی تو رو به جدت قسم منو بدون دلیل ببخش و بدون اونی که دلتو شکسته دیگه فرق زیادی با یه جنازه نداره.


 

نوشته شده توسط hasti sunface در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


چرا؟

امروز روز خوبی رو داشتم.صبح با فاطی رفتیم کتابخونه و طبق معمول به جای اینکه بدرسیم خاطرات گذشته رو زنده کردیم.(کلا درس خوندن به ما نیومده.هر کی تو کتابخونه ما رو ببینه که کنار هم نشستیم و داریم درس میخونیم مطمئنا شاخ در میاره) بعد از ظهرم با چند تا از بچه ها رفتیم این موسسه جدیده(که با ابن قیمتای خوشگلش فقط به درد سکته دادن پدر های محترم میخوره!)  که ببینیم کلاسی کوفتی دردی زهر ماری واسه کنکور داره یا نه.خلاصه رفتیم سر کلاس نشتیم.داشتیم با دخترای دیگه آشنا میشدیم که چشمم افتاد به یه پسره که خیلی برام آشنا بود قیافش. نمیدونستم چرا اونم انقدر منو با تعجب نگاه میکنه!.اما زیاد اهمیت ندادم و خلاصه استاد اومد سر کلاس و... از این معلم باحالا که همه عاشقش میشن.حرف زدنش هم کپی هومن حاج عبدللهی بود با اون اداهاش.درسمون  دیفرانسیل بود.وقتی اومد اسما رو بپرسه و من اسممو گفتم یهو همون پسره با صدای تقریبا بلندی گفت پس اشتباه نکرده بودم!برگشتم نگاش کردم دیدم داره بهم لبخند میزنه.فکر کردم از این پسر ....هاست و خیلی بهم بر خورد.

وقتی نوبت اون شد که اسمشو بگه تازه فهمیدم چرا قیافش برام آشنا بود.یادم افتاد تو مهد کودک مثل دوقلو های به هم چسبیده از هم جدا نمیشدیمو دوست صمیمی بودیم مثلا!!!وای اصلا باورم نمیشد.از وقتی دیگه پامون به مدرسه وا شده بود و از مهد کودک خداحافظی کرده بودیم ازش خبر نداشتم.هر دوتامون انقدر بزرگ شده بودیم که بعد از کلاس خودمونو از هم قایم میکردیم که چشمون تو چش همدیگه نیوفته

.تنها صحبتی که با هم کردیم یه خداحافظی کوچیک بود(تازه اونم به زور)  و این واسم شده بود سوال که چرا دو نفر مثل ما که دوران بچگیشون انقدر به هم نزدیک و دوست بودن وقتی بزرگ میشن بینشون فاصله میوفته و حتی انقدر طرف مقابل رو غریبه میدونن که اجازه ی صحبت کردن با اونو هم به خودشون نمیدن.مگه غیر از اینه که همه مون انسانیم؟نمیدونم چرا همه به جرم تفاوت جنسیت به آدم تلقین میکنن که یه انسان، حتی اگه همبازی دوران بچگیت باشه انقدر ترسناکه!!!(نمیدونم.شایدم آدمای این شهر اینطورین)

خلاصه دوران بچگی خیلی قشنگ بود.یادش بخیر...


 

نوشته شده توسط hasti sunface در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت


زیر گنبد کبود

سلام.الان ما رمضونه و من این ماه مبارک و عزیزو به همه تبریک میگم و امیدوارم لحظه ها رو از دست ندید.واسه ما هم دعا کنید.شاید رو به آسمون دعا بهتر بگیره.آخه ستاره ها مهربونن و  دعا ی ما رو به فرشته ها میگن تا اونا هم به خدا بگن.(این اعتقاد منه)

امیدوارم هم شما هم خدا از این شعری که میذارم سروده ی خانم عرفان نظر آهاری(شاعر و نویسنده ی محبوبم) خوشتون بیاد.

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا  کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازییکه ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی است

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی است


 

نوشته شده توسط hasti sunface در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


تولدم مبارک

سلاااااااااااااااااااااام  امروز خیلی خوشحالم  چون روز تولدمه.

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک...!

البته هنوز دپرسم یه کم چون عشقم هنوز بهم تبریک نگفته

فکر نکنم یادش باشه

همیشه همین طور بوده

حالم گرفته شد

حس نوشتن ندارم

بای


 

نوشته شده توسط hasti sunface در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته...

دلم گرفته.

خسته شدم از این امتحانا

دیگه همه عوض شدن انگار همه غریبه ان.

حتی دیگه یاد خاطره های خوب هم آرومم نمیکنه

نمیدونم چرا نمیتونم حرفامو بنویسم.یه چیزی در درونم بهم میگه همه احساستو خفه کن و تو هم  بشو یکی دیگه  مثل بقیه

ولی من نمیتونم غریبه بودن برای دیگرانو تحمل کنم.حتی اگه قلبم زیر رگبار زخم زبونا و سرزنشاشون تیکه تیکه بشه

دلم چقدر گرفته...


 

نوشته شده توسط hasti sunface در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


خدا را دوست دارم چون...

 

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه با هر  username که باشم، من را connect  میکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C  نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام line busy نمیدهد.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک میکند.

خدا را دوست دارم به خاطر این همه wallpaper که update میکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم مرا log off نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه همه چیز مرا میداند ولی send to all نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه میگذارد هر جایی که میخواهم invisible بروم.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه همیشه جزء friendهام میماند و من را delete و ignore نمیکند.

را دوست دارم به خاطر اینکه همیشه اجازه undo کردن را به من میدهد.

خدا رادوست دارم به خاطر اینکه من را install کرده است.

خدا رادوست دارم به خاطر اینکه اینهمه friend برای من  add میکند.

خدا رادوست دارم به خاطر اینکه اراده کنم on میشود و من متوانم باهاش حرف بزنم.

خدا رادوست دارم به خاطر اینکه دلش را میشکنم اما او باز مرا میبخشد و shut downام نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه هرگز گوشیش را خاموش نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه هیچ وقت پیام no response نمیدهد.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی میشود و همیشه سالم است.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه هیچ وقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه بیشتر نیست تازه spam هم تو کارش نیست.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه وسط حرف زدن نمیگوید وقت ندارم باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف میزنم.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه من را برای خودم میخواهد نه برای خودش.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمیفتد.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه به من میگوید دوستم دارد و دوست داشتنش را مخفی نمیکند.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه تنها کسی است که میتوانی جلوش بدون اینکه خجالت بکشی گریه کنی و بگی دلت براش تنگ شده.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه میگذارد دوستش داشته باشم وقتی که میدانم لیاقت آن را ندارم.

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من میپذیرد که بگویم:خدایا دوستت دارم!


 

نوشته شده توسط hasti sunface در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


سلام

بعد ۱ سال دوباره اومدم

این روزا که مال امتحاناست.ولی از این به بعد میخوام اینجا دردو دلا و خاطرات خوبو بدمو بریزم

فقط واسه دل خودم

ناراحت نمیشم کسی بخونشون

دلم پره حتی از ستاره ها


 

نوشته شده توسط hasti sunface در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت


سلام

اووووووووووووووووووووووووه بعد از مدت ها دوباره اومدم.تازگیا اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم چه برسه به update کردن!

میخواستم بگم که من تا تابستون یا حد اقل بعد از امتحانا(اگه زنده موندم)

هیچ مطلب جدیدی در این وبلاگ نخواهم گذاشت

تابستوووووووووووووووووون کجایی که یادت بخیر...

ستاره های اینجا هم حالشون خوبه و سلام میرسونن.

تا سلام بعدی خداحافظ


 

نوشته شده توسط hasti sunface در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


ای ستاره ها...

ای ستاره ها...ستاره ها...ستاره ها...!

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها دیار عاشقان کجاست...؟

 


 

نوشته شده توسط hasti sunface در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت